یزد | مدیر کل تبلیغات اسلامی استان یزد اعلام کرد؛
حضور بیش از ۴۰ هزار نفر در اعتکاف رجبیه یزد
لرستان | از کتابخوانی و سواد رسانه تا استعدادیابی و آموزش مهارت؛
در میان همه موکبهایی که این روزها در لرستان سرگرم خدمترسانی به مردم هستند، یکی از آنها با بقیه فرق دارد؛ موکبی که خانم دبیری آن را اداره میکند و مدتهاست جایی شده برای فرهنگسازی، کتابخوانی و حتی استعدادیابی.
به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، در میان همه موکبهایی که این روزها در لرستان سرگرم خدمترسانی به مردم هستند، یکی از آنها با بقیه فرق دارد؛ موکبی که خانم دبیری آن را اداره میکند و مدتهاست جایی شده برای فرهنگسازی، کتابخوانی و حتی استعدادیابی. خانم دبیری از همان ابتدا که به پیشنهاد برادرش به فکر راهاندازی این موکب تبیینی افتاد، هدف یک موکب معمولی نبود. برای همین تصمیم گرفت مجموعهای از فعالیتهای مختلف؛ از گلسرسازی و کتابخوانی تا آموزش سواد رسانه و برنامههای مهارتی را هم در میان فعالیتهای موکب بگنجاند و همین باعث شد که حالا موکب او یکی از پرطرفدارترین موکبهای شهر باشد. این روایت ماجرای دختری تنهاست که با کمک خانم دبیری و بچههای موکب او، حالا تبدیل به یکی از فعالترین اعضای این موکب تبیینی شده است.
در یکی از شبهایی که جمعیت زیادی در اطراف میدان برگزاری تجمع شبانه جمع شده بود، خانم دبیری میان جمعیت، دختر جوانی را دید که ظاهرش با بقیه فرق داشت. حدودا ۱۸ یا ۱۹ ساله به نظر میرسید. حضور آن دختر با ظاهری که با بقیه حاضران فرق داشت، توجه خانم دبیری را جلب کرد. به طرفش رفت، دستش را گرفت و با لبخند پرسید: «اسمت چیه؟»
دختر گفت: «زهرا»
پدر و مادرش چند قدم آنطرفتر ایستاده بودند؛ پدر با لباس کار شهرداری و مادر با چادری ساده. زهرا اما با آنها تفاوت داشت؛ موهایش روی شانههایش ریخته بود و پوشش متفاوتی داشت.
همین تفاوت باعث شده بود وقتی یک خانم چادری ناگهان دستش را گرفت و سر صحبت را با او باز کرد، کمی عقب بکشد.
خانم دبیری سعی کرد فضا را عادی کند: «یک موکب داریم که امشب کارهای هنری انجام میدهیم. خوشحال میشویم جوانهای بااستعدادی مثل تو هم بیایند و کارها را ببینند.»
بعد گلسرهایی را که در کیفش داشت به زهرا نشان داد و پرسید کدامیک را بیشتر دوست دارد.
زهرا با بیمیلی نگاهی به گلسرها انداخت، اما چند لحظه بعد با دقت بیشتری آنها را نگاه کرد و پرسید: «واقعاً خودتون اینا رو درست کردین؟»
جواب مثبت بود. اینجا فقط گلسر درست نمیکردند؛ کتابخوانی، سواد رسانه و برنامههای آموزشی دیگری هم داشتند.
زهرا اما هنوز مردد بود.
آرام گفت: «فکر نکنم بقیه دوستاتون دوست داشته باشن من بیام اونجا.»
خانم دبیری اما کوتاه نیامد: «این چه حرفیه دختر؟ بیا یک سر کار بچهها رو ببین.»
یک قدم جلو، یک قدم عقب
زهرا بالاخره همراهش رفت؛ اما وقتی به موکب رسیدند، همه چیز برایش غریبه بود. مهتاب و سارا مشغول درست کردن گلسرهای جدید بودند و روحانی حاضر در موکب هم به سؤالهای مادرها و دیگر افرادی که دورش جمع شده بودند پاسخ میداد.
خانم دبیری بلند سلام کرد و زهرا را به دخترها معرفی کرد: «به این عزیزمون گلسرها رو نشون بده.»
چند ثانیه همه به زهرا نگاه کردند؛ همان چند ثانیهای که برای معذب شدن یک آدم تازهوارد کافی است.
زهرا داخل رفت، اما هنوز فاصلهاش را حفظ کرده بود. خانم دبیری زیرچشمی نگاهش میکرد و امیدوار بود راهی برای باز کردن سر صحبت پیدا کند. حاجآقا مشغول صحبت درباره مدیریت شرایط جنگ بود که زهرا آرام خداحافظی کرد و رفت.
سارا گفت: «فکر کنم وقتی دید همه اینجا چادری هستند، یکطوری شد.»
خانم دبیری سر تکان داد. با خودش فکر کرد همین که زهرا تا آنجا آمده و بدون اینکه احساس کند قضاوت میشود، یک گلسر برداشته، خودش یک قدم بزرگ است.
موکبی که قرار نبود فقط یک موکب باشد
ماجرای زهرا اما خانم دبیری را از هدفی که برای موکبش داشت، دور نکرد. برعکس، شاید بیشتر از قبل به او یادآوری کرد که چرا از ابتدا نمیخواست یک موکب معمولی داشته باشد. چند شب گذشت. برنامه هفتگی موکب به مسابقه تیر و کمان رسید. مربی آمده بود و جمعیت زیادی دورش جمع شده بودند. خانم دبیری گوشهای ایستاده و برنامه را مدیریت میکرد که دوباره سنگینی یک نگاه را میان جمعیت حس کرد. زهرا بود. چند متر با موکب فاصله داشت. بدنش رو به میدان بود، اما سر و شانههایش به سمت موکب برگشته بود؛ انگار چیزی در آنجا برایش تازه و عجیب بود، اما هنوز برای نزدیک شدن تردید داشت. خانم دبیری این بار دنبالش نرفت. نمیخواست دوباره معذبش کند. همانجا ماند و برنامه را با انرژی بیشتری ادامه داد.
شب بعد هم گذشت و بعدتر متوجه شد زهرا هر شب چند قدم به موکب نزدیکتر میشود.
این بار خودش تصمیم گرفت راه را برایش بازتر کند. صدای بلندگو را بیشتر کرد و بعد میان جمعیت رفت و نزدیک زهرا. آنقدر نزدیک که هم با او صمیمی شود و هم زهرا صدایش را بشنود و درباره برنامههای موکب توضیح داد.
تا اینکه یک شب، زهرا خودش آمد.
«چطوری این همه کار رو برنامهریزی میکنین؟»
روز آخر مسابقه تیر و کمان بود که زهرا وارد موکب شد. خانم دبیری با خوشحالی گفت: «خوب شد اومدی. امشب رو از دست نده.»نگاه زهرا به سمت برنامه هفتگی موکب رفت؛ فهرستی از فعالیتهایی که شاید برای یک موکب زیاد به نظر میرسید: کلاس رسانه، هوش مصنوعی، گلسربافی، کتابخوانی و برنامههای دیگر.
پرسید: «چطوری این همه کار رو برنامهریزی میکنین؟»
خانم دبیری جواب داد: «تنها نیستم که، مامان جان. اول خدا، بعد امام زمان(عج) و بعد هم شما جوانها هستید که ما رو جلو ببرید.»
زهرا خندید. این اولین بار بود که خانم دبیری خندهاش را میدید.
بعد زهرا جملهای گفت که مسیر رابطهشان را تغییر داد: «من تنهام. همیشه هم به خودم میگم زهرا، دختر تنها.»
خانم دبیری مکث کرد و بعد از او خواست اگر وقت دارد، چند ساعت در هفته به موکب سر بزند.
زهرا قبول کرد. او میخواست کمک کند و خانم دبیری هم میخواست زهرا دیگر احساس تنهایی نکند.
بدون قضاوت
خانم دبیری از همان ابتدا یک نکته را با بچههای موکب در میان گذاشت: «کسی درباره ظاهر و حجاب زهرا حرفی نزند.»
روز اول آمد. روز دوم هم. روز سوم و چهارم هم.
چند روز بعد، با مانتویی بلندتر آمد و چند روز بعدتر روسری سر کرد.
اما برای خانم دبیری، مهمتر از تغییر ظاهر، اتفاق دیگری بود؛ زهرا هر روز اعتمادبهنفس بیشتری برای حرف زدن و نظر دادن در جمع پیدا میکرد.
کمکم دیگر آن دختر ساکت و تنها نبود. تبدیل شد به یکی از اعضای جدانشدنی موکب؛ پرانرژی بود، زودتر از بقیه یاد میگرفت و جدیتر از همه برنامههای شبانه را مدیریت میکرد.
هنوز یک هفته نگذشته بود که خودش تماس میگرفت و برنامه روزهای بعد را میپرسید.
زهرا حالا شده بود دست راست خانم دبیری.
«سخت نیست این همه کار؟»
یک شب که جمعیت زیادی در موکب بودند و هلالاحمر برای آموزش امدادرسانی آمده بود، زهرا کنار خانم دبیری ایستاده بود. خانم دبیری مشغول نوشتن کارهای عقبمانده بود که زهرا نگاهی به فهرست کارها انداخت و پرسید:سخت نیست این همه کار؟ این همه برنامه؟ نمیشد فقط یک موکب بزنید و مثلاً یک سخنرانی یا مشاوره داشته باشید؟»
خانم دبیری خندید.
گفت: «آن وقت شاید هیچوقت با تو آشنا نمیشدم.»
زهرا ساکت شد. کمی سرخ شده بود، اما معلوم بود از شنیدن این جمله خوشحال شده است.
اداره چنین موکبی ساده نبود؛ هماهنگی، هزینههایی که گاهی کسی تأمین نمیکرد، شببیداریها، نیش و کنایهها و هزار کار ریز و درشت دیگر، همه بخشی از ماجرا بود.
اما خانم دبیری به زهرا گفت سختترین قسمت ماجرا برایش چیز دیگری است:«باور کنی یا نه، سختتر از همه اینها اینه که بتونم جوونایی مثل تو رو بیارم پیش خودم. پس اینکه الان تو اینجایی، یعنی کار من درسته؛ یعنی خدا دوستم داره.»
زهرا خندید؛ از همان خندههایی که این بار دیگر ترس و تردید در آن نبود.
بعد آرام گفت: «ممنونم که اون روز گلسرها رو بهم نشون دادی.»
خانم دبیری حالا دیگر آن دختر جوانی را نمیدید که چند متر دورتر از موکب ایستاده بود و جرئت نزدیک شدن نداشت. زهرا آمده بود، مانده بود و خودش بخشی از آن جمع شده بود.
شاید برای همین است که وقتی از موکب و آدمهایش حرف میزند، جملهای را تکرار میکند که حالا معنای تازهای پیدا کرده است:«هرکدوم از شما یک لشگرید»
2026-09-21
T
T